چهارشنبه برف

سلام دوستان

 بلاخره بعد از مدتها وقت كردم اينجا بنويسم. اين سومين پست منه كه فكركنم در مقابل تعداد پستهايي كه بهنام و مهرداد داشتن به چشم نياد.

از روز چهارشنبه بگم كه براي استقبال از يه بنده خدايي رفتم فرودگاه امام. دقيقا همون شبي كه آسمون تركيده بود و حسابي برف ميومد. پاركينگ خونه تو زير زمينه كه از در ورودي با يك شيب خفن شروع ميشه ميپيچه ميره زير ساختمون.
خلاصه حدود ساعت دوازده شب بود كه ماشينو روشن كردم از پاركينگ بيارم بيرون و متوجه شدم كه تقريبا در زير زمين گير افتادم و ماشين از اون شيب مذكور بالا نميره. البته يك كمي هم دير شده بود.
گشتم دنبال چيزي كه برفاي روي شيب رو بزنم كنار، خلاصه يك عدد جاروي دسته دار مثل تي پيدا كردم و با كمك مقداري آب گرم مسير رو تميز كردم. البته در آخر جاروي بدبخت شكست. بعد از 25 دقيقه جون كندن بلاخره ماشين تو خيابون بود و 600 تا ميسكال هم روي موباي، همه نگران شده بودن كه من دير كردم چون قرار بود ساعت 12:05 اول جاده شهريار باشيم ولي من ساعت 12:40 رسيدم. خلاصه همه راه افتاديم به سمت فرودگاه ولي جاده وضع خيلي بدي داشت. بعضي قسمتها دقيقا مثل شيش اي بود كه يه عالمه كف ريش  Gilletteروش ريخته باشن. يكي دو باري هم نزديك بود گارد وسط جاده رو استاد كنيم كه به لطف مهارتهاي نهفته از بروز حادثه جلوگيري كردم.

بلاخره رسيديم و پرواز هم بموقع نشسته بود و مسافر ما هم كه به سرعت اومد بيرون و به آغوش گرم خانواده برگشت.
يك مراسم اشك شادي ريزون هم جنسهاي مونث اجرا كردند و همه بسوي ماشينها رفتنيم تا به ولايت خودمون برگرديم.

اين از داستان چهارشنبه ما. الان هم بايد برگردم سر كارهاي امروز كه خيلي هم زياده.

 

علي

 

یک نظر بنویسید

شباي زمستوني توچال

با سلام خدمت دوستان عزيز تف كده اي 

نميدونم تا حالا تو يه شب زمستوني تو كوه راه پيمايي كرديد يا نه؟ شايد از اين جمله من تنها حسي كه به شما دست مي ده سرما باشه و نه چيز ديگه. البته منم قبول دارم كه كوه اونم تو شباي زمستوني مي تونه خيلي سرد باشه ولي اگه يه كم مثبت تر نگاه كنيم متوجه ميشيم كه غير از سرما چيزاي ديگه اي هم تو اين شرايط هست كه به آدم انگيزه مبارزه با سرما رو بده. جاي شما خالي ديشب و پريشب چند ساعتي رو تو توچال سپري كردم. واقعاً لذت بخش بود شنيدن صداي خرد شدن برفاي يخ زده زير پاهام  و شكستن سكوت شب با صداي خنده ها و قه قهه هاي آدمايي هر چند معدود كه با لباساي رنگارنگ با هم برف بازي مي كردند. ولي صرفه نظر از اينا مه غليظ و رواني كه فضا رو اشغال كرده بود و نور لامپ هاي آفتابي رو داخلش به رقص وا ميداشت بهترين توصيفي است كه مي تونم از اين دو شب زمستوني در توچال داشته باشم. وقتي داشتم تو اين مه راه مي رفتم و خدا رو بخاطر اين همه زيبايي شكر مي كردم به محوطه بازي پينت بال رسيدم كه معمولاً موسيقي هاي قشنگي رو پخش مي كنه. موسيقي پريشب يكي از آهنگ هاي فوق العاده گوگوش بود كه البته بدون كلام پخش مي شد. يكي از بيت هاشو كه خيلي دوست دارم براتون مي نويسم: كسي به فكر مريم هاي پر پر    كسي به فكر كوچ كفترا نيست    به فكر عاشقاي در به در باش     كه غير از ما كسي به فكر ما نيست       با شنيدن اين موسيقي و زمزمه شعر اون به خودم گفتم مي شه با گرماي عشق به زندگي حتي بر سرماي شباي توچال نيز فائق اومد.

به اميد اينكه هميشه قلبامون مالامال از گرماي عشق باشه

<font color=”Red”>بهنام</font>

یک نظر بنویسید

Happiness

What is Happiness?

 

 

Happiness. It’s something that we all want, but do we really appreciate what makes us happy? Like the concept of “success“, it is perhaps best that we understand what makes us happy, if only so that we don’t fall into the trap of chasing someone else’s version of the word.

The following are 10 quotes that each, in my opinion, give a key insight into what happiness really is:

Love

“There is only one happiness in life, to love and be loved.” – George Sand

Living in harmony

“Happiness is when what you think, what you say, and what you do are in harmony.” - Mohandas K. Gandhi

Something that must come from within

“People spend a lifetime searching for happiness; looking for peace. They chase idle dreams, addictions, religions, even other people, hoping to fill the emptiness that plagues them. The irony is the only place they ever needed to search was within.” - Ramona L. Anderson

Enjoying today

“It is only possible to live happily ever after on a day to day basis.” - Margaret Bonnano

A state of mind

“Most folks are about as happy as they make up their minds to be.” - Abraham Lincoln

Is something that comes naturally

“If you observe a really happy man you will find him building a boat, writing a symphony, educating his son, growing double dahlias in his garden. He will not be searching for happiness as if it were a collar button that has rolled under the radiator.” - W. Beran Wolfe

Experiencing both pleasure and meaning

“Happiness is the overall experience of pleasure and meaning” - Tal Ben-Shahar, author of Happier

Lies in the thrill of creative effort

“Happiness is not in the mere possession of money; it lies in the joy of achievement, in the thrill of creative effort.” - Franklin D. Roosevelt

Appreciating what we have

“We tend to forget that happiness doesn’t come as a result of getting something we don’t have, but rather of recognizing and appreciating what we do have.” - Federick Keonig

The meaning of life

“Happiness is the meaning and the purpose of life, the whole aim and end of human existence” - Aristotle

 

 

علي

یک نظر بنویسید

روزاي برفي و احساسات من

روزاي برفي هميشه يه جور انرژي خاصي بهم مي دن خيلي احساساتي و عرفانيم مي كنن و خاطرات شيرين گذشته رو بيادم ميارن. هر وقت برف مياد دوست دارم بزنم به دامن طبيعت و كوه و برم به دور دستا و بهمراه اون به دوردستاي خيال. حس مي كنم طبيعت تو اين روزا آمادگي بيشتري براي پذيرش آرزوهام داره و هارموني آهنگش با آهنگ دروني من بيشتر ميشه . اينا رو گفتم كه بگم چطور به فاصله دو ساعت از دير پاشدن امروز و از دست دادن سرويس كه خيلي خيلي به ندرت اتفاق مي افته ، خوشحال شدم. منظورم وقتي كه از ترافيك همت اومدم بيرون و فرصت تمركز رو زيبايي هاي طبيعت رو بدست اوردم. نمي دونين رانندگي تو اتوبان برفي وقتي داشتم به آهنگاي پاپ دهه 80 گوش مي كردم چه لذتي داشت. وقتي خاطرات شيرينم مثل فيلم از جلوي چشام مي گذشت و تصور زيباي حضور يه دوست عزيز قديمي در كنارم تو ماشين زينت بخش حال و هوام بود، چه احساس پاكي داشتم.يواش يواش دارم معني اين حرف با ارزش رو مي فهمم كه وقتي از ته دل خوشحاليم و با طبيعت زيباي خدا همراه، طبيعت خيلي چيزا رو نثارمون مي كنه كه مهمترينش رسيدن به آرزوهامونه. هميشه شاد و آرزومند باشيد.

بهنام

یک نظر بنویسید

برف

در پاركينگ رو كه باز كردم يك لحظه خشكم زد ، برف و عجب برفي . علي ديروز ميگفت: “امروز هوا گرمه و حتما” فردا برف مي آد ” . با خودم گفتم عجب سق سياهي داره اين پسر نمي توانستي چيز ديگري بگي ! . بهر حال نرم نرمك به راه افتادم و بهمراه سقوط دانه هاي برف من هم درون خاطرات برفي خود سقوط كردم . تماشاي رقص زيباي دانه هاي برف از پشت شيشه هاي پنجره و كالبد شكافي ! دانه هاي برف با خواهرم ، و ترسيم اشكال مختلف آن بر روي كاغذ ، برف بازي و دعواهاي برفي با بچه هاي كوچه ، ساخت آدم برفي هاي عجيب و غريب و خلاقانه (;، سرسره بازي و ليز خوري و متعاقب آن دست و پا درد گرفتن و احيانا” كبودي و مراسم كتك خوري از والدين ); و … .
من براي خود در حال خاطره بافي ! بودم و مسير نيم ساعته را در يك ساعت طي نموده و به شركت رسيدم .
راستش با خودم فكر ميكردم قبلا” خيلي برف را دوست داشتم و حالا نه چندان ! . اين روزها از اين هواي ابري و گرفته و اين فضاي غمزده بيزارم و دلم فقط آفتاب مي خواهد و نور .
باورش شايد كمي عجيب باشد اما من حاضرم در روزهاي آفتابي بدون هيچ حرفي تا سر قله قاف هم بروم اما در روزهاي برفي حتي سر كوچه هم نمي خواهم بروم و حس هيچ كاري را ندارم . حالا شما حساب كنيد كه چطور سركار مي آيم !!!.

بهرحال اميدوارم اين نعمت الهي كه اين روزها ظاهرا” نيازش خيلي احساس مي شد ، مايه خير و بركت باشد .

مهرداد

یک نظر بنویسید

سال نو ميلادي

سال نو ميلادي هم فرا رسيد هر چند براي ما كه از آن فضا دوريم درك و حس آن چندان آسان نيست اما اگر دور و برت آدمهايي باشند كه جور ديگري فكر كنند قضيه فرق ميكند .

1. پارسال كه با تيم آلماني كار ميكرديم دو هفته پيش از سال نو شمع قرمز زيبايي كه با برگ هاي كاج تزيين شده بود را وسط سالن قرار داده بودند و هر روز صبح كه مي خواستند اين شمع را روشن كنند كلي حال مي كردند ، شما تصور كنيد ده نفر آدم دو متري كه دور يك شمع ده سانتي حلقه زده و مي خواهند آن را روشن كنند ، مراسم جالبي بود . البته آنها كار خاصي نمي كردند و به سادگي سر شمع را روشن كرده و احتمالا” در دلشان دعا ميكردند .
اما وجود تو را هم با خود همراه نموده و تو را نيز به آن حس زيبايي كه تازه شدن و دگرگونه شدن دارد ، پيوند مي زدند و تو ناخودآگاه به نوروز مي انديشي و زمان تحويل سال ، دعاي آغاز سال نو و فضاي شفاف عيد ، بخصوص وقتي كه باران هم آمده باشد و بوي باران و سبزه و گياه را هم بتواني حس كني … .

2. سالها قبل دوستي داشتم كه برايم خيلي عزيز بود و بخشي از خاطرات دوران نوجواني مرا شكل داد . اين “رومينا”ي عزيز ما ارمني بود و طبيعتا” ميلاد حضرت مسيح و سال نو ميلادي براي او بسيار محترم و گرامي ، اين روزها بهمراه رومينا سرشار از حس جوانه زدن و تازه شدن و نو شدن بود . به اين روزها كه نزديك مي شويم بيشتر به ياد او مي افتم … .

بهرحال ميلاد حضرت مسيح و سال نو ميلادي بر عموم معتقدان به آن حضرت گرامي باد .

مهرداد

یک نظر بنویسید

اين روزا

اين موضوع رو دو روز پيش نوشتم ولي بنا به دلايلي كه مهرداد بهتر ميدونه نشد public ش كنم:

روزاي شادي رو دارم سپري مي كنم كه يكي از علت هاش راه افتادن وب لاگ مشتركمون ” تف كده” است . خيلي جالبه كه دوستي سطحي ما با يه ماجراي ساده تو آبدارخونه شركت (كه بعدها به تف كده تغيير اسم داد) و عبارت پيش پا افتاده اي كه من درباره مزيت هاي تف گفتم شروع شد. چه لحظات شادي رو با اين كلمه و بحث درباره اون سپري كرديم و يواش يواش به دوستيمون عمق داديم و ظرف مدت كمي به حدي رسونديمش كه با خاطرش يه وب لاگ راه انداختيم. راستي ديروز تولدم بود (پيشاپيش از تبريك دير شما ممنونم(wink)) پريشب به اين مناسبت يه جشن كوچيكي رو تو خونه راه انداختيم. براي علي تعريف كردم كه چجوري از مهمونام با منو پذيرايي كردم و چجوري به رقص و هيجان آوردمشون. جاتون خيلي خالي بود. ديشبم عروسي پسر عموم بود. با اينكه خيلي وقت بود همديگرو نديده بوديم و روابط خاصي نداشتيم تو مراسم آخر شبش (البته نه اونقدراهم آخر شب هه هه) سنگ تموم گذاشتم. البته داداش و خواهرمم خيلي كمكم كردن. اگه شما هم مراسمي اينچنيني داشتين مي تونين از يه هفته قبل تايم منو رزرو كنين. امروزم رفته بودم دنبال خريد ماشين و صف بانك و ترافيك خيابونا و چه دردسرتون بدم اشتباه متصدي نمايندگي فروش و خلاصه چه و چه و چه كه آخرشم نتونستم يه خودرو وطني تحويل فوري (البته 15 روزه اونم اگه خدا بخواد) رو بخرم . ايشالله فردادر آخر هم، مهرداد جان واسه فرش شدن نيازي نيست حتماً دنبال يه شرايط خاص باشي تو همين موقعيتم مي شه حال كرد. با انعطاف و روحيه اي كه تو داري حتماً مي تونيفعلاً

بهنام

یک نظر بنویسید

بعد از تعطيلات

اين چند روز را در تعطيلات به سر بردم ، هر چند كه سرما خوردگي ناغافل دمار از روزگارم درآورد و كوفتگي بدن به همراه سردرد و گلو درد حسابي حالم را گرفت .
امروز هم كه سر كار هستم نتايج بيماري همچنان در بدنم باقيست و حال خوشي ندارم .
انبوهي از كارهاي عقب افتاده و ايميلهاي پاسخ نداده هم به من دهن كجي مي كنند .
چقدر دلم آرامشي مدت دار (منظورم بيش از يك هفته است!) را ميطلبد ، دراز كردن دست و پا در آفتاب كم رمق زمستاني و انديشيدن به دوردستهاي خيال … بي دغدغه كار و پول و زندگي ، لحظه هايي كه فقط متعلق به تواند و تو آنها را با هيچ چيز ديگري شريك نميكني و كبوتر انديشه را به جولان در مي آوري و در فضاي بي انتهاي آرزوها و تصورات پرواز مي كني . خودت را در جايي ديگر و در قالب كسي ديگر ، انگونه كه همواره مي خواستي ، تصور مي كني و ذره ذره مزه زندگي را مي چشي .
بگذريم ، اين نوشته ها ظاهرا” نتيجه بيماري اين چند روز اخير است ، به گيرنده خود دست نزنيد .
در آخر ، حالم از هر چه روز ابري و رنگ خاكستري است بهم مي خورد ، بس كه اين چند روز ابر ديدم ، مردم !!!
كجايي آفتاب درخشان خرداد ماه !!!

مهرداد

یک نظر بنویسید

نوشتن روزانه

الزام به ثبت روزانه خاطرات و افكار براي من چندان دشوار نيست چرا كه از اوائل دوران نوجواني عادت به نوشتن اتفاقات روزمره زندگي داشتم .
امروز هم از دوستان خواهش كردم به من بپيوندند تا به اين خانه خاطرات رونقي ديگر بدهيم .
كار با وردپرس در مقايسه با ديگر سرويس دهنده ها آسانتر و راحت تر است . اميدوارم اين كار براي ما تداوم داشته باشد .

مهرداد

یک نظر بنویسید

اينم اولين پست من

در آغاز مي خواستم از همكارم بابت ايجاد اين وبلاگ تشكر كنم، چون اولين نفري بود كه در عملي كردن ايده اون يكي همكارم پا پيش گذاشت.
تفكده چيست؟
فكر كنم اين سواليه كه براي هركسي كه اولين بار اينجا مياد پيش بياد!!
خوب در پستهاي بعدي جوبتونو مي گيريد…

علي

یک نظر بنویسید

Older Posts »