آرشیو برای دسامبر, 2007

اين روزا

اين موضوع رو دو روز پيش نوشتم ولي بنا به دلايلي كه مهرداد بهتر ميدونه نشد public ش كنم:

روزاي شادي رو دارم سپري مي كنم كه يكي از علت هاش راه افتادن وب لاگ مشتركمون ” تف كده” است . خيلي جالبه كه دوستي سطحي ما با يه ماجراي ساده تو آبدارخونه شركت (كه بعدها به تف كده تغيير اسم داد) و عبارت پيش پا افتاده اي كه من درباره مزيت هاي تف گفتم شروع شد. چه لحظات شادي رو با اين كلمه و بحث درباره اون سپري كرديم و يواش يواش به دوستيمون عمق داديم و ظرف مدت كمي به حدي رسونديمش كه با خاطرش يه وب لاگ راه انداختيم. راستي ديروز تولدم بود (پيشاپيش از تبريك دير شما ممنونم(wink)) پريشب به اين مناسبت يه جشن كوچيكي رو تو خونه راه انداختيم. براي علي تعريف كردم كه چجوري از مهمونام با منو پذيرايي كردم و چجوري به رقص و هيجان آوردمشون. جاتون خيلي خالي بود. ديشبم عروسي پسر عموم بود. با اينكه خيلي وقت بود همديگرو نديده بوديم و روابط خاصي نداشتيم تو مراسم آخر شبش (البته نه اونقدراهم آخر شب هه هه) سنگ تموم گذاشتم. البته داداش و خواهرمم خيلي كمكم كردن. اگه شما هم مراسمي اينچنيني داشتين مي تونين از يه هفته قبل تايم منو رزرو كنين. امروزم رفته بودم دنبال خريد ماشين و صف بانك و ترافيك خيابونا و چه دردسرتون بدم اشتباه متصدي نمايندگي فروش و خلاصه چه و چه و چه كه آخرشم نتونستم يه خودرو وطني تحويل فوري (البته 15 روزه اونم اگه خدا بخواد) رو بخرم . ايشالله فردادر آخر هم، مهرداد جان واسه فرش شدن نيازي نيست حتماً دنبال يه شرايط خاص باشي تو همين موقعيتم مي شه حال كرد. با انعطاف و روحيه اي كه تو داري حتماً مي تونيفعلاً

بهنام

یک نظر بنویسید

بعد از تعطيلات

اين چند روز را در تعطيلات به سر بردم ، هر چند كه سرما خوردگي ناغافل دمار از روزگارم درآورد و كوفتگي بدن به همراه سردرد و گلو درد حسابي حالم را گرفت .
امروز هم كه سر كار هستم نتايج بيماري همچنان در بدنم باقيست و حال خوشي ندارم .
انبوهي از كارهاي عقب افتاده و ايميلهاي پاسخ نداده هم به من دهن كجي مي كنند .
چقدر دلم آرامشي مدت دار (منظورم بيش از يك هفته است!) را ميطلبد ، دراز كردن دست و پا در آفتاب كم رمق زمستاني و انديشيدن به دوردستهاي خيال … بي دغدغه كار و پول و زندگي ، لحظه هايي كه فقط متعلق به تواند و تو آنها را با هيچ چيز ديگري شريك نميكني و كبوتر انديشه را به جولان در مي آوري و در فضاي بي انتهاي آرزوها و تصورات پرواز مي كني . خودت را در جايي ديگر و در قالب كسي ديگر ، انگونه كه همواره مي خواستي ، تصور مي كني و ذره ذره مزه زندگي را مي چشي .
بگذريم ، اين نوشته ها ظاهرا” نتيجه بيماري اين چند روز اخير است ، به گيرنده خود دست نزنيد .
در آخر ، حالم از هر چه روز ابري و رنگ خاكستري است بهم مي خورد ، بس كه اين چند روز ابر ديدم ، مردم !!!
كجايي آفتاب درخشان خرداد ماه !!!

مهرداد

یک نظر بنویسید

نوشتن روزانه

الزام به ثبت روزانه خاطرات و افكار براي من چندان دشوار نيست چرا كه از اوائل دوران نوجواني عادت به نوشتن اتفاقات روزمره زندگي داشتم .
امروز هم از دوستان خواهش كردم به من بپيوندند تا به اين خانه خاطرات رونقي ديگر بدهيم .
كار با وردپرس در مقايسه با ديگر سرويس دهنده ها آسانتر و راحت تر است . اميدوارم اين كار براي ما تداوم داشته باشد .

مهرداد

یک نظر بنویسید

اينم اولين پست من

در آغاز مي خواستم از همكارم بابت ايجاد اين وبلاگ تشكر كنم، چون اولين نفري بود كه در عملي كردن ايده اون يكي همكارم پا پيش گذاشت.
تفكده چيست؟
فكر كنم اين سواليه كه براي هركسي كه اولين بار اينجا مياد پيش بياد!!
خوب در پستهاي بعدي جوبتونو مي گيريد…

علي

یک نظر بنویسید

اولين پست

سلام
همه چيز از يك مراسم چاي خوري !!! ساده در محيط كار آغاز شد و پيشنهادي كه به تاسيس اين وبلاگ انجاميد .
در واقع ما سه نفر همكار هستيم كه قرار است از اين جا درباره خودمان ، زندگي و كار صحبت كنيم .
فكر ميكنم براي پست اول همينقدر كافي باشد .

مهرداد

یک نظر بنویسید