اين چند روز را در تعطيلات به سر بردم ، هر چند كه سرما خوردگي ناغافل دمار از روزگارم درآورد و كوفتگي بدن به همراه سردرد و گلو درد حسابي حالم را گرفت .
امروز هم كه سر كار هستم نتايج بيماري همچنان در بدنم باقيست و حال خوشي ندارم .
انبوهي از كارهاي عقب افتاده و ايميلهاي پاسخ نداده هم به من دهن كجي مي كنند .
چقدر دلم آرامشي مدت دار (منظورم بيش از يك هفته است!) را ميطلبد ، دراز كردن دست و پا در آفتاب كم رمق زمستاني و انديشيدن به دوردستهاي خيال … بي دغدغه كار و پول و زندگي ، لحظه هايي كه فقط متعلق به تواند و تو آنها را با هيچ چيز ديگري شريك نميكني و كبوتر انديشه را به جولان در مي آوري و در فضاي بي انتهاي آرزوها و تصورات پرواز مي كني . خودت را در جايي ديگر و در قالب كسي ديگر ، انگونه كه همواره مي خواستي ، تصور مي كني و ذره ذره مزه زندگي را مي چشي .
بگذريم ، اين نوشته ها ظاهرا” نتيجه بيماري اين چند روز اخير است ، به گيرنده خود دست نزنيد .
…
در آخر ، حالم از هر چه روز ابري و رنگ خاكستري است بهم مي خورد ، بس كه اين چند روز ابر ديدم ، مردم !!!
كجايي آفتاب درخشان خرداد ماه !!!
مهرداد