برف

در پاركينگ رو كه باز كردم يك لحظه خشكم زد ، برف و عجب برفي . علي ديروز ميگفت: “امروز هوا گرمه و حتما” فردا برف مي آد ” . با خودم گفتم عجب سق سياهي داره اين پسر نمي توانستي چيز ديگري بگي ! . بهر حال نرم نرمك به راه افتادم و بهمراه سقوط دانه هاي برف من هم درون خاطرات برفي خود سقوط كردم . تماشاي رقص زيباي دانه هاي برف از پشت شيشه هاي پنجره و كالبد شكافي ! دانه هاي برف با خواهرم ، و ترسيم اشكال مختلف آن بر روي كاغذ ، برف بازي و دعواهاي برفي با بچه هاي كوچه ، ساخت آدم برفي هاي عجيب و غريب و خلاقانه (;، سرسره بازي و ليز خوري و متعاقب آن دست و پا درد گرفتن و احيانا” كبودي و مراسم كتك خوري از والدين ); و … .
من براي خود در حال خاطره بافي ! بودم و مسير نيم ساعته را در يك ساعت طي نموده و به شركت رسيدم .
راستش با خودم فكر ميكردم قبلا” خيلي برف را دوست داشتم و حالا نه چندان ! . اين روزها از اين هواي ابري و گرفته و اين فضاي غمزده بيزارم و دلم فقط آفتاب مي خواهد و نور .
باورش شايد كمي عجيب باشد اما من حاضرم در روزهاي آفتابي بدون هيچ حرفي تا سر قله قاف هم بروم اما در روزهاي برفي حتي سر كوچه هم نمي خواهم بروم و حس هيچ كاري را ندارم . حالا شما حساب كنيد كه چطور سركار مي آيم !!!.

بهرحال اميدوارم اين نعمت الهي كه اين روزها ظاهرا” نيازش خيلي احساس مي شد ، مايه خير و بركت باشد .

مهرداد

یک نظر بنویسید